در
خيابان چه خوب مي رقصد دختري كه لباس او بور است
شانه
استخوانيش پيداست، پاي او خسته است، رنجور است
و
شبيه تمام كودك ها يك ستاره در آسمان دارد
او
شبيه من و تو مي خندد، اشك او مثل اشك ما شور است
گلفروش
است، نرگس آورده، « گل دارم! دسته اي هزار تومن»
پشت
دستش ولي چرا زخم است؟ زهر خندش كه:
- جاي
وافور است
- مادرت
مثل اينكه نابيناست؟
- عمه
يلدا؟... نه! مادر من نيست...!
بچه ي ديگري بغل كرده، چشم او روزها فقط
كور است!!
عمه يلدا برايمان هر شب نان خشك و پياز مي
گيرد
- دخترك زير چشم مي خندد -
بيني او شبيه شيپور است!
عمه يلدا رئيس هم دارد! هرشب او را به فحش
مي بندد
آنكه ماشين خوشكلي دارد... او كه...
- خُب؟!...
وای! از ادب دور است!
شهر
با دخترك نمي رقصد، آسمانش هواكش درد است
دسته
ي نرگسي كه پژمرده، چشم خيسي كه زرد و كم نور است
- «گل
بخر!»
(التماس
تلخي داشت)
«ظهر شد! دشت اول من باش!»
(رد
اشكي سياه مي لغزد، عكس من در دو چشم محصور است)
- همه
اش را اگر كه من بخرم، مي شود چند؟
- ده
هزار تومن!
ميخري؟!!
- آره
مي خرم...
اما.... صبح فردا دوباره مجبور
است
با
كمي رقص دل بسوزاند...
با
كمي رقص دل بسوزاند...